|
رویای سبز
دل نوشته های من برای هرآنکه اهل دل باشد
| ||
|
نگاهم کن که چشمانت جام جهان نمای من است...
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:0 ] [ m.a.h ]
همین که هســـــتــی باش با همه ی خوبی ها حتی با همه ی بدی ها معجزه ی عـــشـــق این است که من از تو بهترین بسازم.. [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:33 ] [ m.a.h ]
وقتی اولین گریـــــه را سر دادم از هیــــچ شروع کردم اما نه برای اینکه به هیـــچ برسم گریه کردم تا هیـــچ را به همه تبدیل کنم پا گرفتم تا به آن چیزی که کم دارم برسم حالا با اینکه راه و رسم راه رفتن را خوب می دانم اما باز هم مانند دوران کودکی -همان روزهای مبهم زیبا- می افتم اما نه از نابلدی بلکه از خســــتگی... خســـته ام از طلوع آفتاب و صدای باران و عطر شکوفه از صبحانه و ناهار و شام از سلام و خداحافظ از احوالپرسی های تمام نشدنی خسته ام از رسیدن از هیـــچ به هیـــچ کجاست آن همه ای که من می خواهم کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم شاید در غبار جاده ی زندگی جایش گذاشته ام...
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 13:26 ] [ m.a.h ]
خود زنی تنها این نیست که تیغ در دست گرفته و تیشه به ریشه جسم بزنی.گاهی اوقات می توان با تیغ قلم روح را زد و زخمی بر جای گذاشت کاری تر از زخم ناچیز تیغ بر جسم.حالا وقت آن است که زخمی شوم... گاهی اوقات آنقدر به بیراهه می روم که به انسان بودن خود شک می کنم و گاهی اوقات آنقدر آدم می شوم که آدم نیز اینقدر نبود.اما حالا کج رفته ام.ندانسته کج رفته ام و پشیمانی خواب را از چشم و آرامش را از قلبم گرفته.آنقدر بد به جاده ی خاکی زدم که حتی داد خدا هم در آمد.و من شنیدم این فریاد را.فکر می کنم خدا تا الان رئوف بود و بامن مدارا کرد اما امشب شمه ای از جبار بودنش را نشانم داد.دیدم که گفت ای بنده من می توانم در عرض کوچکترین واحد زمان هست تو را نیست کنم و بعد از آن تو را در عذابی وا گذارم که مرگ و رفتن و سوختن در جهنم را به ماندن در آن عذاب ترجیح دهی.امشب فهمیدم که چوب خدا صدا دارد.صدایی به بلندی صدای گریه های امشبم.آینه و دیوارهای اتاق گواه من اند.... تنها شانس من در حال حاضر و در این اوضاع بس نابسامان این است که خدا خود میداند که شانه های نحیف من تا چه اندازه بار می کشد و تا حالا باری بیش از آن بر دوشم ننهاده.اضافه باری ندارم اما..روحم سنگین است...باید سبک شود و تنها راه آن توبه است... امشب این من نیستم که با قلم می نویسم،بلکه خود قلم است که بی وقفه حال مرا می نویسد..مینویسد از دلی که بد تا کرد با همانها که در این دل بودند..دلی که به مهربانی نزد همه معروف بود این بار در حرکتی شیطانی روی هرچه سنگ را سفید کرد..کاش می توانستم رجم کنم این شیطان لاکردار را..چه خوب بلد است رسم گول زدن را.. امشب از عمق وجود درک کردم که خدا از من دلگیر است،نه به خاطر هزارو اندی گناه که انجام داده ام بلکه خاصه به خاطر یک گناه:غرور... ایمان آورده ام که غرور بارزترین نشانه شیطان است.. خدایا ببخش ومعاف کن مرا از آزمایش های سخت..من ناتوانم و حقیر..خدایا اخمهایت را باز کن که اگر یک ثانیه اخم کنی تمام هستی ام به فنا می رود..و من این حقیقت را در شب تاریک به وضوح دیدم..خدایا بخند... [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 6:38 ] [ m.a.h ]
(متن ترانه غریبه از مریم اسدی)
واسه اینکه تورو از یاد ببرم لحظه هام با یه غریبه میگذره یه غریبه با همه خوب و بدش ظاهرا که از تو مهربونتره واسه اینکه تورو از یاد ببرم غصه های دلمو بهش میگم به خیالم که تو از یادم میری به خودم بی خودی دلگرمی میدم اون به تو حسودی می کنه آخه منو خیلی دوس داره..منم تورو گاهی با چشمای خیس بهم میگه اگه دوسش داری دنبالش برو من گرفتار توام اون میدونه دل من مال تو..اون میدونه واسه اینکه تو رو از یاد ببرم واسه من یه دنیا دل می سوزونه میدونم آخرشم یه روز تورو از این عاشقی پشیمون میکنم واسه اینکه تو رو از یاد ببرم زندگی اونو داغون میکنم...
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 21:15 ] [ m.a.h ]
چشمان تو آغازگر بود و من...
من باختم تمام وجودم را با تمام وجود... چشمان تو همه کار کرد.. حتی زنده کردن یک مرده... آری...چشمانت مسیح قصه ی من بود.. چشمان تو همه چیز بود... تمام دارایی من و تمام قدرت تو... نگاهت را از من نگیر... این تمام دارایی من است.. و تو... تو دیکتاتور باش و قدرت نمایی کن.. ظلم در قصه ی ما اجباری ست [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 1:41 ] [ m.a.h ]
کابوسی وحشتناک به بدترین شکل ممکن شدنی شد.. باز هم عزرائیل این فرشته ی بی رحم خدا جان بنده ای را گرفت.. و اما این بار قرعه به نام علیرضا افتاد..کسی که فقط 19 سال مهمان زمین خدا بود و در این مدت کم ،سختی های بسیار کشید. مهمان کم طاقت..مهمان بی قرار..چه آرام رفتی..در خواب ناز..با کمترین صدا..بدون خداحافظی.. هیچ کس نفهمید که در دل تو چه بود که یک شبه گرفت و امانت نداد.. هیچ کس نفهمید که کیستی و از چه مرامی.. درویش کوچک..علی کوچولو..آتش قلب مادرت هیچ گاه خاکستر نمی شود..کاش آب روی آتش می شدی.. جیف که دیگر به این حوالی ها نمی آیی..دیگر از جنس ما نیستی.. علی جان سفر کردی..سفر بی خطر.. پ.ن:به یاد پسر عمه عزیزم علیرضا..همیشه زنده ای [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 19:15 ] [ m.a.h ]
الله اکبر..
خدایا بزرگ بودنت را نمی خواهم از زبان موذن بشنوم.. بیا و خودت با زبان بی زبانی در این شبهای تنهایی در گوشم زمزمه کن که بزرگی.. [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 22:21 ] [ m.a.h ]
(از خودم نیست)
بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه دلواپسی قصه عشق از زبان هر کسی گفته اند از نی حکایت ها بسی حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا..سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من بحث هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشستن عار نیست کار او آتش زدن،من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن من خریدن ناز..او نفروختن باز آتش در دلم افروختن سوختن در عشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم پ.ن:برای خواندن کامل شعر به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب [ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 23:52 ] [ m.a.h ]
دلمرده چه می خواهد جز یک معجزه برای زنده شدن؟
معجزه!..ببین چه کرده ای...دلم شروع به تپیدن کرده.. [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 23:14 ] [ m.a.h ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||